دیشب بعد از مدتها نگاهی به پست هایم انداختم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتیم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم ، این مدت آدم دیگه ای بودم ، خیلی اتفاقات افتاد ، که هیچ کدامشان نوشته نشد ، مادر برای همیشه رفت ، مشکلی که از دستای ما بزرگتر بود حل شد ، یه مدت همه چیز روی روال بود ،شاد ترین آدم روی زمین من بودم با وجود غمی که ته دلم بود، اینستا مأمن گاه روزای سخت و یا حتی روزهای شادم بود، شوخ طبع شده بودم، میخندیدم و قهقهه میزدم ، کار میکردم، حالم خوب بود، اما همه چیز کم کم رو به افول رفت، اذیت شدم، آزار دیدم، فکر میکردم حالم خوب است ، یادم هست نیمه های مرداد بود برای فرار از این همه درد رفتم کلاس کیک پزی تا یادم برود هر آنچه بود، که ساده بگذرم از انچه اتفاق افتاده بود و فراموش کنم اذیت و آزار ها رو، بی تاثیر نبود ، یادم هست به نخ وصل بودم، ولی محکم نخ رو گرفته بودم که نیوفتم، نیمه های شهریور وقتی از جشن ختنه سوران برادر زاده که در سرزمین شمالی بود برگشتیم،مریض شدم، آنقدر دکتر رفتم و هزینه کردم، از اشتها افتادم به خاطر قرصها، درد جسمی داغانم کرد، همان موقع آخرین مهلت تمدید اظهارنامه های عملکرد بود، قرار بود چیزهای جدید یاد بگیرم اما حالم اصلا مساعد نبود، همش به این فکر میکردم که در آن جشن چشم خوردم، هیچ جوره حالم خوب نمیشد، هفته اول مهر ماه با خاله خانوم به تبریز سفر کردیم تا شاید یادم برود و دوباره برگردم به کار، به روسا گفتم که مهلت میخوام تا برگردم به حال عمومی و نیاز به استراحت دارم ، قبول کردند ، برگشتم سرکار ولی فقط یک هفته حالم خوب بود ، از آن به بعد رو به نابودی مطلق رفتم ، هیچ چیز آرومم نمیکرد ، به بدبختی صبحا به سرکار میرفتم، برای برداشتن زونکنها و دیدن رسیدهای بانکی ضعیف ترین فرد بودم، خودم میفهمیدم مشکلم از چیه ، و بدتر از آن او که مرا آزار داده بود هیچ توجهی نمیکرد، باور نمیکنی اگر بگویم آن دخترک چالاک تبدیل به ناتوان ترین فرد دنیا شده بود که حتی نمی توانست قدم از قدم بردارد، نتونستم تداعی خاطرات ، آن همه اشتباه ، آن همه اذیت و آزار روانم رو هر روز در آن مکان به هم می ریخت، سنتور زدن کلافه ام میکرد به حدی که با عصبانیت تمام مضراب ها رو به زمین می انداختم و حوصله مترونوم و حتی یک نت رو نداشتم.بغض تمام گلویم رو میگرفت و به هیچ کس نمی توانستم بگویم که چه آزاری دیدم، که چه بر من رفته ، اما خودم میفهمیدم ، شبها میترسیدم ، کابوس میدیدم ، نفسم بالا نمی آمد از ترس، بالاخره به یکی از استاد ها که رفیق بودیم تمام ماجرا رو گفتم و سبک شدم، از آن به بعد شجاع شدم، یک شب آنقدر فکر کردم تا به تصمیم نهایی رسیدم ، که آن تصمیم استعفا بود ...
ادامه دارد ..
- سه شنبه ۲۴ دی ۰۴