نجوایِ بی پروا

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو ..

خدای خوب من سلام !

بهت زده ام از کارهایت ، از اینکه یک دفعه همه چیز را به هم میریزی ، راستش من بلد نیستم مقاوم باشم بلد نیستم غر نزنم ،من گمان نمیکنم پشت آن همه دردِ یکجا دوباره نیازمند امتحان الهی تو باشیم، من کسی نیستم که بخواهم برای تو تعیین تکلیف کنم اما ، خدایِ من ، از اول هم قرارمان این نبود قرار بود دوست باشیم ، قرار بود من دردهایم را ، غر و لند هایم را فقط برای تو بگویم ، قرار بود تو جایگزین باشی جای او که از ما گرفتی ، قرار بود آسانی ها از آنِ ما باشد ، خدای عزیزم تو خودت شاهد آن همه قضیه های پیچ در پیچ ما بودی ، هنوز هم سر خیلی  از آن اتفاق ها شاکر تو هستم که چقدر گاهی به این فکر میکنم خطر از بیخ گوشما۰ن گذشت و تو کمک کردی و تو معجزه کردی ، که من هر لحظه که به آن روز شوم فکر میکنم که اگر نبودی که اگر خوب نمیشد چه میکردیم در غربت آن روزها ، که اگر نبودی زندگی مان بعد او که از ما گرفتی چقدر تیره و تار میشد خدایا اینها مد نظرت باشد لطفا ، خدای من یک لحظه فقط گوش بسپار به من ،یک لحظه به من وقت بده  خواهش میکنم من التماس میکنمت که بخواهی و بشود به راحتی که مشکلی نباشد و اشتباه شده باشد ، مرا با غصه عزیزانم امتحان نکن که من خرد و تکه تکه میشوم برایشان ، از درگاهت معجزه میخواهم ، میدانم شاید حرف تو چیز دیگری باشد اما خدا روی منِ کوچولوی غم زده را زمین ننداز ، من اشتباه کرده ام درست ، او اشتباه کرده درسا اما بگذار به داشتنت افتخار کنم نشانم بده باز هم معجزه میکنی ، خدایا برای تو کاری ندارد قدرتها در دست توست خواهش میکنم همین یکبار معجزه کن برایمان ، معجزه کن برایشان 

خدایا خسته و دلمرده ام نکن ، من خواستم که شاد باشم لبخند زدم و شاکرت بودم ، امید داشتم و دارم به بودنت ، خواهش میکنم این بار هم کمک کن ، معجزه کن خدا نشانم بده هستی و میبینی و میشنوی...

پ.ن:دعایمان کنید که خوب بشود..

 

یک او دیوانه ی مسخره

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عنوان با شما بعد از این همه مدت ..

چشم وا کردیم دیدیم شد آخرای ِ اولین فصلِ پاییز ، نگاه کردیم گفتیم همین دیروز بود گفتیم سلام بر تو ای تابستان ، منِ درون لبخند و من بیرونی به خودمون اومدیم دیدیم ای داد نزدیکای تولدمون داره میشه ، روزای قشنگ زندگی دارن میگذرن و ما اونی نشدیم که دلمون میخواست ، روزی دوست صمیمیِ راهنمایی ام در اون روزهای سرد و غم زده ۱۴ سالگی گفت بیا بیست و دو رو که رد کردیم قرار بذاریم هم دیگه رو ببینیم ، اونروز نمیدونستم چه راه سختی رو تا اون سنی که دوست جان میگفت در پیش رو دارم ، گفتم باشه حتمآ ،مامان رفت و از اون سال به بعد سختی ها شروع شد ، دیگه دوستمو ندیدم وقتی کلاس کنکور میرفتم یه بار دوستم رو  دیدم ،گفت دعا کن بابام حالش خوب نیست هفته بعدش منو کشوند تو حیاط و با گریه گفت بابام فوت شد ، خیلی متاثر شدم براش ، میدونستم هر چقدرم بهش امید بدم بازم همش مزخرف و زر مفته (بی ادبیِ البته) اما بهش گفتم نباید امیدتو از دست بدی باید بخونی درسته روزای سختی رو پیش رو داری اما آدم تو این روزا درسته داغ دیده است ولی پر از انرژیِ درسته خسته است ولی اراده داره ، اما راست میگفتم ، نفهمیدم چیکار کرد و اصلا ازش خبر ندارم ، ولی حالا که دارم به اون قرار نزدیک میشم یادم به اون میوفته...

اکثر آدما تو زندگی هاشون هر وقت به نبودن آدمی(عزیزترین کسِ زندگی) فکر میکنن یا برای اطرافیانشون اتفاق میوفته ، فکر میکنن گذشت زمان همه چیزو حل میکنه و فراموشی کار خودشو میکنه ، اما وقتی تجربه اش میکنن میبینن روز به روز نیازمند اون آدم میشن و چقدر جای خالی اون آدم تو زندگی شون احساس میشه چقدر همه چیز پیچیده میشه وقتی اطرافیان فکر میکنن دیگه خو گرفتی به این قضیه، اما تو دیگه مثل قبل قلبت روی هزار نیست و با یاد اون شخص اشک چشمت نمیریزه ، ولی توی هزار توی افکارت له میشی و نمیدونی از چیِ این قضیه،  بعد از این همه سال که برات اندازه یه قرن گذشته برای بقیه بگی و خودتو رها کنی از فشار له شدگی تویِ دلت !

من میگم تو سالهای اول نبود عزیز ترین ، خود آدم پرانرژی تره ولی هر چقدر که بگذره مثل بازیکنای خسته دقیقه نود بعد از یه شکست خیلی سختِ واسه آدم که نای ادامه دادن نداره !!! شما چی میگید؟ زمان رو شما خوب عمل کرده ؟ 

 

 

خطاب به خودم :نباید بذاری این یک ماه از دستت بره بهترین استفاده رو ازش ببر چون ما دیگه به این سن برنمیگردیم خولاصه که یه جمع بندی کن و برای کتاب وقت بذار :)

نیمه پنهان ماه

ماها زندگی های عجیبی داریم 

روزهای سختمون منحصر به فرده ، یکی تو ناراحتی گریه میکنه ، با زمین و زمان درد دل میکنه،فریاد میزنه ،دستی برای کمک دراز میکنه  ...یکی فقط با سکوت بر بارِ دلش اضافه میکنه ...

من میگم زندگی مثل ماه میمونه!دو رو داره ..

من و تو روی روشن زندگیمونو به بقیه نشون میدیم و رویِ روشنِ زندگی های بقیه رو می بینیم ،یه سری هامون اون روی زندگی رو گذاشتیم تو صندوق و ۱۰۰ تا قفل بهش زدیم مبادا کسی گوشه چشمی از غم هامونو ببینه !

منو تو پُریم از قصه های نگفته ...از حرفهایی که به زبون نیاوردیم و غم شدن چسبیدن به جونمون !چرا ؟ چون بگیم قوی هستیم و رویِ خوش زندگیِ ما اینه !

 چه دروغ ها ، دلتنگی ها ، نرسیدن ها ،خیانت ها ، شکت ها و بی انصافی ها روتو صندوق قلبمون  نگه داشتیم و به جاش لبخند زدیم تا ماهِ زندگی مون هر شب مثل شبِ چهارده قرص و گرد و درخشان تر از همیشه باشه :)

از ماه شب چهارده این ماه غافل نشیم (طلوع ماه به وقت تهران ۲۰و ۲۰ دقیقه)

 

بی ربط نوشت : فرانکِ عزیزم ، واقعا از دستت دلگیرم تمام راه های ارتباطی منو با خودت بستی ، اگه اینجا رو میخونی خبری از خودت بهم بده ولی بدون خیلی بدی!!!😒

فریاد رس ، فریاد رس، ما را از آتش برهان ، ای پروردگار من !

خدایِ خوبِ من ! صدایِ مرا از کوچکترین نقطه ی روی زمین میشنوی؟نقطه اتصالم روشن هست یا نه؟ بگو چه کنم چه افعالی به کار ببرم که بشنوی صدام رو ، نوازش کنی موهام رو ،بگو مثل بچه ها صحبت کنم برایت یا ادای آدم بزرگها رو در بیارم  ، خدای من ، با تو حرف میزنم !تویی که در نهایت انکارشدن امروزه ات هنوز هم ته قلبم به بودنت به وجودت به مصلحتت به تمام کارهایت اعتقاد دارم ، تویی که در نهایتِ غصه هایم هستی و نهایتِ تکیه گاه منی !خدایا حال جهان خوب نیست ، دردها زیاد شده اند ، میدانم همه اش زیر سر امتحان های سخت توست ،  ولی خدا حواست هست؟ تو  خدایی، تو بزرگی تو آسان بگیر و ما رو پاس کن !خدایا باور کن خیلی ها زیرِ فشار این مشکلات ، زیرِ این مریضی ناعلاجی که فقط علاجش تو دستای توئه  و اسمش شده امتحان دارن له میشن ، خدایا تو مهر رو یادِ ما دادی نگذار هیچکس  سر امتحانهای سخت تو حتی اگر برای امتحان کردن ایمانش باشد دلش از تو سرد شود !

خدایا پناه بی پناهان باش ، خستگی رو از تن تمام جهان پاک کن ، دست روی سر همه بی پدران و بی مادران بکش ،فردا و پس فردا اگر شد نگذار پدری جلوی زن و بچه اش شرمنده شود ، همه تلاش گران رو به هدفشان برسان .

راستی اگر این شب ها حواست به ما بود ، بین ما و آن طرفی ها فرق نگذار همانقدر که هوای اونها رو داری هوای ما هم داشته باش !

خدای خوب من ! امشب خیلی ها صدایت کرده اند ، تو رو نمیدانم اما من اگر جای تو بودم خواسته تمامشان رو تک به تک برآورده میکردم ، گناه دارند ، خسته اند ، دلشکسته اند همه، تو این شرایط مزخرف که زور ناامیدی ها بیشتر از امیدواری هاست دست به درگاه تو آوردند و منتظر یه گوشه نگاهی از طرف تواند !همین یک دفعه ، یک دفعه که به جایی بر نمیخورد، میخورد؟!

بیا و دست همه رو بگیر و همین امشب قرارِ دلهای بیقرارِ آدمهای تنها و بی کس باش!

 

 

آغازِ لبخندِ ۱۴۰۰

 

انگار همین دیروز بود که اومدم نوشتم از امید ، از رفتن کرونا و هزار و یک حرفِ خوب و مثبت که الان مثلا ما به روزهای خوب و روشن برمیگردیم ، انقدر اسفند 98 رو نوازش کردم که اسفند ۹۹ فکر کرد باید نوازشش کنم ، فکر کرد باید بگم اشکالی نداره که کرونا نرفت ایشالا سال بعد ... ، حالا سفره اتو جمع کن و بارو بندیلت رو ببند و برو .

انقدر روزا با عجله رفتن که یهو به خودمون که اومدیم دیدیم ای دل غافل تعطیلات ۱۴۰۰ هم تمام شد ، اسفند ۹۹ کرونا برای مردم ، عادی بود نه چیپس ها رو شستند نه با دستکش اینطرف و آنطرف رفتند و نه پوست دستشون با مواد ضدعفونی کننده بردن ،همه در بازار بودند و شعارشون این بود که ما که دوتا ماسک زدیم !همه عادت کردند به یک ویروس و براشون ویروس جهش یافته مهم نبود، گفتن خوب عیده دیگه !عید که اومد داشتیم به پارسال فکر میکردیم که گفتیم لابد چند ماهی کرونا بیشتر نیست و هوا که گرم بشه بارو بندیل میبنده و میره !

اینطوری که پیش میریم احتمالا باید با کرونا زندگی کنیم ،دیگه باید حال خوب تو سفر رفتن و گشت و گذار توصیف نکنیم ، وقتی که صبح شد به آسمون نگاه کنیم و خداروشکر کنیم تا همین لحظه و ثانیه داریم نفس عادی میکشیم و شب که شد رفتن ابرا روی ماه رو تماشا کنیم و هر روز از دیدن خونه های اطرافمون لذت ببریم :) 

تنتون سلامت 

بهار مبارک 🍃

کسی هست آیا؟!!

کسی هست دلش بخواد هنوز اینجا رو بخونه یا وبلاگ شده متروکه خونه؟!!

فصلِ بودن من

پاییز

ای فصل برگ ریز

ای همچو مرگ

خوب و رهاننده و عزیز

گویم اگر دوست ترت دارم از بهار

باور نمیکنی ؟

*شفیعی کدکنی 

 

یه نقطه ای تو زندگی همه آدما هست که حکم نقطه سر خط رو داره ...جایی که باید هر چی بوده و نبوده ، تموم کنی و از سر خط دوباره  یه چیز جدید شروع کنی، اونجایی که نه ویرگول و نه هیچ چیز دیگه ای به دردت نمیخوره ..من الان تقریبا روی همون خط اول بعد از نقطه ایستادم.. منتظر یه شروع دوباره ...

خوشحالم چیزایی رو تو این یکسال تجربه کردم که تو هیچ کدوم از سال های زندگیم تجربه نکرده بودم حس غم و شادیش با هم بود و اگه بخوام میانگین بگیرم تونستم از قسمتای غمش موفق بیرون بیام ..نمیگم میخوام کارای فوق العاده بکنم تا سال بعد چون باعث میشه هدرش بدم ولی سعی میکنم خوب زندگی کنم .

خدایا شکرت :)

 

# به بهانه تولدم که روز جمعه 7 آذر بود .

صندلی داغ !

فکرای عجیب غریبی توی ذهنم بود به مناسبت تولد یک سالگی وبلاگ ، اما خوب انقدر مشغله هام زیاد

بود و هست که فرصت عملی کردنشون رو واقعا نداشتم ؛ به خاطر همین تصمیم گرفتم یه صندلی داغ

بذارم تا هر سوالی که دوست دارید بپرسید (اگه میشه سوال خیلی شخصی نپرسید^__^)

ناشناس هم میتونید بپرسید:))

 

پ.ن: ممنون از کسایی که تا حالا همراهم بودید و با کامنت هاتون لبخند به لبم آوردید: )

پیشنهادی اگه دارید خوشحال میشم بشنوم (؛

گاهی گمان نمیکنی ، ولی خوب میشود

یکی از سرگرمی های من اینه که از بلندی /ارتفاع هر چند متری به ساختمان ها و فضای اطرافم نگاه کنم ، این حال منو خوب میکنه و بهم فرصت فکر کردن میده ، در خانه امیدمان شبها که میشد به خانه ها و آسمان و ماه وستاره ها نگاه میکردم و فکر میکردم به روزی که بهم گذشته بود ولی خانه مستاجری با این حالت من در تضاد بود شبها که میشد به هر نحوی شده مثل مامانا که بچه اشون رو سرگرم میکردن تا دردشون یادشون بره به هرنحوی شده سعی میکردم سرگرم شم به کاری و خودمو قانع کنم که میگذره ؛ گاهی وقتها درسته باید خودتو با شرایط وفق بدی ولی ته ته دلت دوست داری از اون شرایط رها بشی تا مجبور نباشی مرتب خودتو آروم کنی و بپذیری اونو !همان روزها که داشتم به خانه جدید عادت میکردم و ایراد های بسیار اون خانه منفی شصت برام کمرنگ شده بود و کمتر حرص میخوردم از تنهایی و بوی فاضلاب خانه اش و صداهای کلافه کننده مستاجر طبقه بالایی ، یک روز مادربزرگم پیشنهاد داد که با صابخونه خانه مستاجری صحبت کنیم که قرارداد رو فسخ کنه و پول n میلیونی رو پس بده و مجدد اسباب کشی کنیم و بیاییم طبقه بالای ِخانه مادربزرگ که تنها نباشم ..در فکر بودیم که آیا زنگ بزنیم یا نه و باید خسارت بدیم که قراداد زودتر از موعد فسخ شده و دل دل میکردیم که زنگ بزنیم ، فردای اون روز بنگاهی که از آشناهای صابخونه بود از طرف صابخونه زنگ زد و با لحن طلبکارانه گیر داد که شما درخت گردو وسط حیاط رو آب ندادید و ما شکایت شما رو میتونیم بکنیم :/حالا هر چقدر که توضیح دادیم که به درخت آب دادیم گوشش بدهکار نبود خلاصه که پدر من هم گفتن حالا که اینطور شد اصلا ما تخلیه میکنیم :) اینطور شد که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ..قرار شد که مستاجر خانه مادربزرگ که در حال تخلیه بود بره و ما نقل مکان کنیم :)از طرفی خوشحال بودم که از همه مشکلات خانه مستاجری و سر وصدا راحت میشم و از طرف دیگه از محله ای که از بچگی بزرگ شدم هم جدا میشدم و از خانه امیدمان دور ..

این روزها مدام با خودم میگم ببین درختا چطوری خودشون رو از وابستگی به برگهاشون رها میکنن . پاییز یعنی خودت رو ازبندِ چیزای قدیمی رها کنی تا جا برای چیزای جدیدتر باز بشه :)

و مدتها بود میخواستم به این نقطه برسم که رسیدم . اما درنهایت امروز به خودم ثابت شد که تونستم به تعادل/پذیرفتن هر شرایطی که ممکنه خیلی سخت گریبان گیرم بشه ، خودم رو وفق بدم :) طوریکه با لبخند ازش صحبت کنم و صدام نلرزه و کاملا بر احساساتم و سختی که برای هرکسی کم یا زیادش هست ، مسلط بشم :)

همین کافی بود برای من ، برای پذیرفتن هر شرایطی که فقط اولش سخته ! شُکر ..که هرچی بشه!

راضی ام چون کسی هست که خیرِ من و اطرافیانمو بهتر از هر کسی میخواد :)

 

پ.ن: دوست دارید از بهشت خونه مادربزرگ بگم؟

 

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan