تمام آن روز هایِ سختِ رو به افول ، انگار کسی در ذهنم سرو صدا میکرد، بچه درونم مدام گریه میکرد نق و نوق میکرد جیغ میزد و من هیچ حرف آرام کننده برای بهانه هاش نداشتم، از گریه هاش گریه ام می گرفت، فکر میکنم استعفا درست ترین کاری بود که در همه ی این مدت انجام داده بودم، آن روز روز سنگینی بود ، یادم هست یکی از رئیس هایم که رابطه خوبی با هم داشتیم چقدر ناراحت شد و چقدر تلاش کرد که صرف نظر کنم از استعفا، اما هیچ چیز باعث نمی شد تصمیمم رو عوض کنم، قرار شد تا اخر آبان سرکار باشم و اگر میخواهند کسی رو بیارند جایِ من ، یک هفته مانده به پایان آبان ماه کنسرت گروه نوازی داشتیم و سنتور حالا تنها نقطه اتصالم به زندگی بود، استعفا کمی آب به جانم آورد و اندکی بهتر شدم اما بعد از آن نوسان داشتم، سوای حالِ جسمی که حالا اندکی بهتر شده بود ،روح و روانم به هم ریخته بود و من نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم، تقریبا ۶کیلو وزن کم کردم و میلم به غذا صفر بود، خانواده گفتند فلان دکتر خیلی خوبه بری پیشش همه چیز اوکی میشه ، شال و کلاه کردم و رفتم ، خنده ام میگیرد دکتر گفت خودت میدونی چته و باید دنبال مشکل در درون خودت بگردی ، گفت باید بروی روانپزشک و افسردگی گرفتی :)))) گفت همه مشکل اشتها و معده ات هم از این بابتِ...برایم قرص ضد افسردگی نوشت گفت این ها رو باید بخوری تا اوکی بشی ، بابا مدام سراغ میگرفت که داروها رو گرفتی و من طفره میرفتم که حالا فرصت هست ، فرداییش وقتی میرفتم سرکار بالاتر از شرکت از ماشین پیاده شدم به قصد خرید داروها ، دکتر داروخانه تعجب کرده بود و مدام میپرسید مگه شغلتون چیه و مشکلتون چی بود که این داروها رو واستون نوشتند ..دکتر نامردی نکرده بود و یک میلیون و نهصد دارو نوشته بود ،خنده ام گرفت ، به داروخونه ایِ گفتم مثل اینکه خوب شدم :) حدود نهصد و خرده ای از داروها رو گرفتم و رفتم شرکت ، کار کردم و بعداظهر اون به کلینیک رفتم تا سرمی که نوشته بود بزنم ..تمام داروها مربوط به معده و داروهای ضدافسردگی بود، راستش هی پوزخند میزدم که تا به حال به این مرحله از زندگی نرسیده بودم ، چند شب فقط قرص خواب خوردم تا راحت بخوابم ، بقیه قرص ها هم گذاشتم زیر تخت تا چشمم بهشان نیوفتد ، گذشت و گذشت تا آخر آبان شد..و تمام شد همه چیز، تولدم نزدیک میشد و اوایل اذر هم چند روزی رفتم تا به نیروی جدید نکته ها رو بگم ... به هر دری زدم تا روز تولدم خودم رو برسونم پیش امام رئوف و زار بزنم هر چی که به من گذشته بود ، با پدر رفتیم ، شبِ تولدم تمام چراغ های حرم روشن بود بدون اینکه شب عید یا مناسبت خاصی باشد، خیلی گریه کردم، خیلی خواهش کردم که فراموش کنم و بی تاثیر نبود ، همه چیز همانطور که خواسته بودم پیش رفت، چند روز بعد از برگشت، موهای بلندِ ۶۰ سانتی ام رو کوتاه ِ پسرونه کردم ، حقیقتا به سیم آخر زده بودم ، دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، حالم بهتر بود، راه جدیدی پیش رو گرفته بودم ، اولین برف که آمد از خدا خواستم از راهی که با امید میروم، مرا ناامید برنگرداند ...
حالا. راستش خوبم ...خداروشکر میکنم که همه این لحظات گذشتند و تقریبا به خاطر لحظات سختی که داشتم و رها شدم یه آخیش از ته دل میگم:)
- سه شنبه ۲۴ دی ۰۴