نجوایِ بی پروا

آنچه بر لبخند گذشت (قسمت دوم)

تمام آن روز هایِ سختِ رو به افول ، انگار کسی در ذهنم سرو صدا میکرد، بچه درونم مدام گریه میکرد نق و نوق میکرد جیغ میزد و من هیچ حرف آرام کننده برای بهانه هاش نداشتم، از گریه هاش گریه ام می گرفت، فکر میکنم استعفا درست ترین کاری بود که در همه ی این مدت انجام داده بودم، آن روز روز سنگینی بود ، یادم هست یکی از رئیس هایم که رابطه خوبی با هم داشتیم چقدر ناراحت شد و چقدر تلاش کرد که صرف نظر کنم از استعفا، اما هیچ چیز باعث نمی شد تصمیمم رو عوض کنم، قرار شد تا اخر آبان سرکار باشم و اگر میخواهند کسی رو بیارند جایِ من ، یک هفته مانده به پایان آبان ماه کنسرت گروه نوازی داشتیم و سنتور حالا تنها نقطه اتصالم به زندگی بود، استعفا کمی آب به جانم آورد و اندکی بهتر شدم اما بعد از آن نوسان داشتم، سوای حالِ جسمی که حالا اندکی بهتر شده بود ،روح و روانم به هم ریخته بود و من نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم، تقریبا ۶کیلو وزن کم کردم و میلم به غذا صفر بود، خانواده گفتند فلان دکتر خیلی خوبه بری پیشش همه چیز اوکی میشه ، شال و کلاه کردم و رفتم ، خنده ام میگیرد دکتر گفت خودت میدونی چته و باید دنبال مشکل در درون خودت بگردی ، گفت باید بروی روانپزشک و افسردگی گرفتی :)))) گفت همه مشکل اشتها و معده ات هم از این بابتِ...برایم قرص ضد افسردگی نوشت گفت این ها رو باید بخوری تا اوکی بشی ، بابا مدام سراغ میگرفت که داروها رو گرفتی و من طفره میرفتم که حالا فرصت هست ، فرداییش وقتی میرفتم سرکار بالاتر از شرکت از ماشین پیاده شدم به قصد خرید داروها ، دکتر داروخانه تعجب کرده بود و مدام میپرسید مگه شغلتون چیه و مشکلتون چی بود که این داروها رو واستون نوشتند ..دکتر نامردی نکرده بود و یک میلیون و نهصد دارو نوشته بود ،خنده ام گرفت ، به داروخونه ایِ گفتم مثل اینکه خوب شدم :) حدود نهصد و خرده ای از داروها رو گرفتم و رفتم شرکت ، کار کردم و بعداظهر اون به کلینیک رفتم تا سرمی که نوشته بود بزنم ..تمام داروها مربوط به معده و داروهای ضدافسردگی بود، راستش هی پوزخند میزدم که تا به حال به این مرحله از زندگی نرسیده بودم ، چند شب فقط قرص خواب خوردم تا راحت بخوابم ، بقیه قرص ها هم گذاشتم زیر تخت تا چشمم بهشان نیوفتد ، گذشت و گذشت تا آخر آبان شد..و تمام شد همه چیز، تولدم نزدیک میشد و اوایل اذر هم چند روزی رفتم تا به نیروی جدید نکته ها رو بگم ... به هر دری زدم تا روز تولدم خودم رو برسونم پیش امام رئوف و زار بزنم هر چی که به من گذشته بود ، با پدر رفتیم ، شب‌ِ تولدم تمام چراغ های حرم روشن بود بدون اینکه شب عید یا مناسبت خاصی باشد، خیلی گریه کردم، خیلی خواهش کردم که فراموش کنم و بی تاثیر نبود ، همه چیز همانطور که خواسته بودم پیش رفت، چند روز بعد از برگشت، موهای بلندِ ۶۰ سانتی ام رو کوتاه ِ پسرونه کردم ، حقیقتا به سیم آخر زده بودم ، دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، حالم بهتر بود، راه جدیدی پیش رو گرفته بودم ، اولین برف که آمد از خدا خواستم از راهی که با امید میروم، مرا ناامید برنگرداند ...

حالا. راستش خوبم ...خداروشکر میکنم که همه این لحظات گذشتند و تقریبا به خاطر لحظات سختی که داشتم و رها شدم یه آخیش از ته دل میگم:)

امیدوارم از این به بعد خیر باشه همه چیز و آسوده‌خاطر باشی...

منم امیدوارم 
مرسی عزیزم :)

انگار داشتم میون یک اتاق پر از غبار دنبال سر سوزنی امید میگشتم، تا رسیدم به آخرین جملات.

باعث خوشحالیه :)

😄😄
بله خداروشکر 
ممنون که خوندین 
البته خب این خلاصه شده اش بود 
اگه میخواستم با ریز جزییات بگم مدت زیادی طول میکشید 
و تو این روزای شوم کی حوصله خوندن جملات خسته کننده و حال بد رو داره ؟!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan