نجوایِ بی پروا

یک سگ پاچه زندگی را گرفته است و زندگی حتی بدون تکنولوژی هم می دود ..

چقدر همه چیز با سرعت نور میگذره، انگار همین الان بود که داشتم فکر میکردم فردا ناهار ماکارونی درست کنم اما الان دقیقا یک روز ازش گذشته و باید برای ناهار فردا فکر کنم، اونایی که غذای خونه رو میپزند میفهمند غذا پختن یه پروسه است ، فکر اینکه چی بپزی یه پروسه دیگه :| تازه اینکه فلان چیزی که فکر کردی با اقلامی که داری جور در بیاد یا نه هم از تبصره های مهم این پروسه است :))))

پریشب که بعد از درس خواستم بخوابم، وقتی از در تراس بیرون رو نگاه کردم حس کردم مه شده ، دقیق تر که شدم دیدم ریز ریز برف میباره، تمام خیابان سپیدپوش شده بود و خط رد ماشین در وسط آن سیاه شده بود، ذوق زده شدم رفتم بیرون توی تراس برف آروم و بی صدا ریز ریز میبارید، هیچ صدایی نبود، حس کردم باید دوباره از خدا تو اون سکوت بخوام که کارم درست بشه، چندتایی عکس و فیلم گرفتم و سردم شد، خواب از سرم پریده بود چند کلمه ای از جزوه ای که توی گوشیم بود نکته خوندم و خوابیدم به این فکر کردم اونها که دیشب زمین رو بدون برف دیدن صبح هیجان زده میشند وقتی همه جا سفید شده ببینند :) بعد از چهار ساعت خواب بیدار شدم ببینم تکلیف برف چی شد زیاد تر شد یا چی ! کمی بیشتر شده بود اما به حدی، به حدی درختا قشنگ شده بودند که نگفتنی، خیلی خوابم میومد با افسوس اینکه نمیشه درست حسابی تماشا کنم دوباره خوابیدم و برای اینکه وقتی که بیدار بشم اثری از آن همه زیبایی نیست غصه خوردم، یکی دوساعت بعد که بیدار شدم باورم نمیشد هنوز برف روی درختا آب نشده بود و همون زیبایی رو داشت، خوشحال شدم و با بابا چای خوردیم و کمتر شد درس بخونم.

دو روز هست که به برنامه هام نمیرسم و همون درس هایی که باید بخونم هم خونده نمیشند چه برسه به اینکه درس جدید اضافه کنم ..تداخل این دو تا امتحان سردرگمم کرده ولی هر روز به امید اینکه تنوع خوندنمو بیشتر کنم بیدار میشم و واقعا نمیشه :/ دیروز که کار پیش اومد، امروز هم که بابا حتمآ باید به مقصودش که چند وقت بود صحبتشو میکرد می رسید تو اوج سرما رفتیم بیرون برای انجام کارش و کلی سردمون شد.. یه کم دیگه ریز ریز برف نشست رو زمین...عجیب تر اینکه همه اداره ها و مدارس استان فردا تعطییل شد .هر چند از تعطیلی وسط روتین کاری بیزارم و از وقتایی که تعطیلی رسمیِ بدم میاد اما ای کاش معلم یا کارمند بودم، فکرشو کنید حقوق بگیری و توی خونه خوابیده باشی :) 

الان تو فکر اینم که برم قهوه رو بذارم و بخورم و تنبیه بشم و جبران کنم یا اینکه بخوابم و فردا شروع کنم ...شلوغی روز، صدای تلویزیون، رفت و آمد اهالی ساختمان به خونه، بعضی موقع ها روی اعصابمه ولی شب راااحت ، ساکت و رها و با آرامش میشه خوند:)

راستی تاریخ بیان برای شما هم یک روز جلو تره؟ توی نظرات و تاریخ ارسال مطلب هم همینطوره!! 

برف

 

من از بعد کنکور اینجوری شدم که شبا راحت‌تر درس میخونم...

قبلا شب ساعت ۹ و ۱۰ میخوابیدم که ۳ و ۴ صبح پاشم و درس بخونم، ولی الان اصلا توانشو ندارممم

 

+تازه متوجه این مشکل تاریخ شدم و تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که گویا خیلی وقته اینجوریه و نمیدونستیم!

اره شبا بهتره انگار :) یه حال دیگه داره 
اوهوم ظاهرا خیلی وقته اینطوریه

منم توی شب برای کار راحت ترم. تاریخ بیان مدت‌هاست به مشکل خورده.

((:

چند وقتی میشه که وبلاگ نویس های بیان دارن از آینده می نویسن.

متاسفانه چیزی که همه نگرانشیم 
از جمله خود من ..

اینجا هم کمی برف بارید اما ننشست، فقط دونه های تپلش رو دیدم، اون هم کاملا شانسی رفتم توی حیاط تا لباس پهن کنم :)))

برف رو خیلی دوست دارم.

بله بیان برای من هم همینطوره

اینجا مث برف شادی برف میاد :دی 
ولی میشینه ؛)
ما مثل هم نیستیم :)))
اینجا هم باگ داره گویا 
راستی 
خوش اومدی:)

دو دور همرو خوندم!

هی خوندم گفتم فک کن خودت نوشتی بخون دیگه

ولی هیچی نفهمیدم !

نفهمی از این نوشته ها نبوده ها از سطح شلوغ پلوغی مخمه

هممون این روزا مخ مون شلوغه:/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan