حالت های عجیب و غریبی پیدا کرده ام ، ساعتی امیدوارم و میخواهم اتم رو بشکافم و کارهای خاص انجام دهم ساعتی دیگر پوکر فیس، خسته و غمگین یک گوشه می نشینم و می گویم خب که چی؟ اصلا من به چه درد میخورم من ِ فلان فلان شده .بعید میدانم کسی این همه در حق خودش ظلم کند ...واقعا نه ذهنم یاری میدهد نه حوصله ام میکشد یک کار مفید کنم که به خودمم ببالم ..به تازگی تکه هایی از یک کل منسجم رو شروع کرده ام تا ببینم کمکم میکند بفهمم با خودم چند چندم یا نه ؟ و تا اینجاش فهمیده ام این عجیب نیست که هر ساعت حالتهای مختلفی از حس و حال رو تجربه کنیم ...فقط میفهمم که یک نسخه پر شور از خودمو گم کردم که هر جا میگردم نیستش ...چند روزی هست هی پنجره انتشار مطلب رو باز میکنم چند دقیقه ای نگاهش میکنم و می بندمش ...چند روز پیش ارمغان تاریکی رو روی سنتور درآورم و کلی کیف کردم ، اما دیشب وقتی دوباره چیزی که زدمو گوش کردم حس کردم چه غمی پشت این قطعه پنهان کردم ،هیچ چیز راحتم نمیکند ،به قول فروغ فرخزاد نمیدانم چکار کنم ...با اینکه هزار و یک برنامه و راه در ذهنم هست که می توانم بروم دنبالشان اما دست و دلم پیش نمی رود، هیچ کس میفهمد من چه می گویم ؟...
- يكشنبه ۴ اسفند ۰۴