نجوایِ بی پروا

گاهی گمان نمیکنی ، ولی خوب میشود

یکی از سرگرمی های من اینه که از بلندی /ارتفاع هر چند متری به ساختمان ها و فضای اطرافم نگاه کنم ، این حال منو خوب میکنه و بهم فرصت فکر کردن میده ، در خانه امیدمان شبها که میشد به خانه ها و آسمان و ماه وستاره ها نگاه میکردم و فکر میکردم به روزی که بهم گذشته بود ولی خانه مستاجری با این حالت من در تضاد بود شبها که میشد به هر نحوی شده مثل مامانا که بچه اشون رو سرگرم میکردن تا دردشون یادشون بره به هرنحوی شده سعی میکردم سرگرم شم به کاری و خودمو قانع کنم که میگذره ؛ گاهی وقتها درسته باید خودتو با شرایط وفق بدی ولی ته ته دلت دوست داری از اون شرایط رها بشی تا مجبور نباشی مرتب خودتو آروم کنی و بپذیری اونو !همان روزها که داشتم به خانه جدید عادت میکردم و ایراد های بسیار اون خانه منفی شصت برام کمرنگ شده بود و کمتر حرص میخوردم از تنهایی و بوی فاضلاب خانه اش و صداهای کلافه کننده مستاجر طبقه بالایی ، یک روز مادربزرگم پیشنهاد داد که با صابخونه خانه مستاجری صحبت کنیم که قرارداد رو فسخ کنه و پول n میلیونی رو پس بده و مجدد اسباب کشی کنیم و بیاییم طبقه بالای ِخانه مادربزرگ که تنها نباشم ..در فکر بودیم که آیا زنگ بزنیم یا نه و باید خسارت بدیم که قراداد زودتر از موعد فسخ شده و دل دل میکردیم که زنگ بزنیم ، فردای اون روز بنگاهی که از آشناهای صابخونه بود از طرف صابخونه زنگ زد و با لحن طلبکارانه گیر داد که شما درخت گردو وسط حیاط رو آب ندادید و ما شکایت شما رو میتونیم بکنیم :/حالا هر چقدر که توضیح دادیم که به درخت آب دادیم گوشش بدهکار نبود خلاصه که پدر من هم گفتن حالا که اینطور شد اصلا ما تخلیه میکنیم :) اینطور شد که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ..قرار شد که مستاجر خانه مادربزرگ که در حال تخلیه بود بره و ما نقل مکان کنیم :)از طرفی خوشحال بودم که از همه مشکلات خانه مستاجری و سر وصدا راحت میشم و از طرف دیگه از محله ای که از بچگی بزرگ شدم هم جدا میشدم و از خانه امیدمان دور ..

این روزها مدام با خودم میگم ببین درختا چطوری خودشون رو از وابستگی به برگهاشون رها میکنن . پاییز یعنی خودت رو ازبندِ چیزای قدیمی رها کنی تا جا برای چیزای جدیدتر باز بشه :)

و مدتها بود میخواستم به این نقطه برسم که رسیدم . اما درنهایت امروز به خودم ثابت شد که تونستم به تعادل/پذیرفتن هر شرایطی که ممکنه خیلی سخت گریبان گیرم بشه ، خودم رو وفق بدم :) طوریکه با لبخند ازش صحبت کنم و صدام نلرزه و کاملا بر احساساتم و سختی که برای هرکسی کم یا زیادش هست ، مسلط بشم :)

همین کافی بود برای من ، برای پذیرفتن هر شرایطی که فقط اولش سخته ! شُکر ..که هرچی بشه!

راضی ام چون کسی هست که خیرِ من و اطرافیانمو بهتر از هر کسی میخواد :)

 

پ.ن: دوست دارید از بهشت خونه مادربزرگ بگم؟

 

آنچه بر خانه امیدمان گذشت

قرار بود بعد از امتحانات بریم خانه مستاجری ، همان شب های امتحان برای اینکه یه جورایی دل بکنم از اتاقم ، بساط کتاب ها و جزوه ها رو پهن میکردم وسط هال و شب که میشد روی مبل میخوابیدم، امتحانات تموم شد و کل وسایل منتقل شد به اون خانه و به زور هر کدومشون رو جا دادیم در اتاق های فسقلی خانه مستاجری ، روز اول که تنها ماندم در خانه هیچ امکاناتی نداشتیم نه آنتن تلویزیون و نه وای فای ، غم فضای خانه رو پر کرده بود ، طبقه بالاییمان تا دلتان بخواد شلوغ میکردند برای خودشان و روی مغزم راه میرفتند و بچه کوچکشان از اینور به آنور خانه شان بدو بدو میکرد و تن خانه ما میلرزید مدام گریه میکرد و جیغ میزد و صدای تلویزیونشان تا اون سر کوچه میرفت ، هفته اول حسِ خفگی داشتم از بس که هیچ کجا رو نمی دیدم دنیام مختصر شده بود در یک حیاط  چند متری ، صبح که بیدار میشدم در منفی شصت خانه مستاجری هنوز تاریک بود ، تا یک هفته گذشت و کمی عادت کردم ، دیگه برام فرقی نداشت بیرون نگاه کنم ، برام فرقی نداشت با وای فای وصل شوم به دنیای مجازی،یا حتی گربه های این محل از کجا رفت و آمد میکنند :)) ،تن دادم به بسته های گران ایرانسل ، همان روزها یکی یکی خانه امیدمان در وپنجره هاش کنده شد تا لخت شود برای تخریب ، هفته ای یکبار میرفتم نگاهش میکردم و هر جایش رو که می کندند حس میکردم تکه ای از وجودم کنده شده و تمام خاطراتم در لحظه نابود شده بود ، تمام خاطراتم آوار شده بود و روح و روانم ریخته بود به هم ، تا جایی که رفتم مشاور تا فکری  به حالِ حالم بکند که مثل داروهای مسکن چند روزی بیشتر اثر نداشت ، تا بالاخره ظرف مدت یک روز همه اش جمع شد و دیگر اثری نبود از خانه امید مان ، و من به حالت خنثی برگشتم؛ خداروشکر . روزی که قالب بند ها آمدند و شروع کردند به کار دلم کمی گرم شد حس کردم جوانه ای از آن سبز شده و سبزتر هم میشه، میدونم خیلی صبر میخواد تا بشه یک خانه درست و حسابی ولی قشنگه این سبز شدن ،هر چند خیلی سخته ^___^

میخوام بهت اینو بگم رفیق ...در واقع ، اولشه که سخته!یک روزی به سختی در نهایتِ غیر قابل باور بودن ، براحتی عادت میکنی ، شاید الان فکر کنی دارم با کلمات بازی میکنم یا چیزایی که نوشتم یه چیزی در حد اغراق بوده باشه ولی من دیدم و کشیدم که میگم !

این گذرِ زمان هست که یه طوری با عجله  داره میگذره ، که اسمش شده زندگی ؛) درسته خیلی وقتها زمان همه چیز رو درست نمیکنه و گاهی سختترش میکنه و وقتایی هست دلتنگی فشار میذاره به گلوت که میخوای بترکی ، ولی تو یهو به خودت میای و باورت نمیشه اون چیزی/کسی که از دست دادنش برات سخت بوده ، حالا جز یه ردِّ ساده  توی ذهنت چیز دیگه ای نیست که مثلِ روزِ اول اذیتت کنه ...خودت هم باورت نمیشه که تو ، رویِ دیگرِ محکم و مستقلِ خودت شدی و هستی  :)

که به تنهایی خودت بال های پرواز ساختی و پریدی^__^

 

راستی چی میشه که یک آدم دلتنگ میشه ؟!

 

خانه امیدمان!

بچه که بودم وقتی مستاجرمان میخواست از خانه مان اثاث کشی کند غصه ام شده بود آخر با دخترشان  هم سن وسال بودم و 7 سال همبازی بودیم ، موقع رفتنشان آن چنان به نظرم اثاث کشی جالب و جذاب بود که آرزویم این شده بود ما هم مستاجر بودیمو این خانه و آن خانه میشدیم ! تا بزرگ شدم و عادت کردم به خانه نشینی سرم همیشه داخل کتاب هایم بود و از پنجره بیرون را دید میزدم حتی موقع کنکورم ، میزم کنار پنجره بود و موقع خستگی بیرون را تماشا میکردم حساب گربه های محله مان هم داشتم ..یک روز تصمیم گرفتند خانه ای را که تمامش خاطره بود بکوبند و بسازند فکرش را که کردم خودم را تصور کردم در طبقه چهارم وقتی پنجره باز باشد و خانه های اطراف و درخت ها و فضای سبز جلو خانه مان دیدنی تر میشود ، مخالفت نکردم ..حواسم به اثاث کشی نبود حواسم نبود مجبوریم چند صباحی جایی دیگر زندگی کنیم فکر میکردم هر کجا که برویم مثل خانه خودمان هست فکر میکردم از شر همه خاطراتی که با تو ساختم و تو رفتی و من ماندم خلاص میشوم از اینکه هر کجای خانه که وایستم و جای رد پای تو نباشد راحت شوم ..راستش را بخواهی حالا که رسیدم به اثاث کشی و رفتن ، دیگر آرزوی بچگیم را نمیکنم دلم نمیخواهد بروم طبقه چهارم منظره را از آنجا تماشا کنم ..دلم میخواهد روی تک تک رد پاهای تو بایستم و دلم خوش شود که جز سنگ قبرت چیز دیگری دارم که یادت را حرکاتت را لحظه هایت را در قلبم زنده کند ..دلم میخواهد از کنار پنجره های خانه مان جم نخورم و نگاه کنم به روبه رویمان.. به بچه هایی که فوتبال بازی میکنند و چند نفرشان رفتنه اند بالای درخت توت و توت میچینند ..شب ها که میشود موقع خواب دنبال ماه بگردم و ستاره ها را نگاه کنم و روزها که بیدار میشوم به خانه پرنورمان سلام کنم .. جمعه که رفتیم و مقداری از اثاث ها را بردیم حس خفگی داشتم آنجا ، به خانه خودمان که آمدم یک سری از اثاث ها نبود؛ آنقدر هق هق زدم برای اتاقم، برای خانه مان ، حتی برای تک تک خاطره هایمان که قرار است ویران شود ..فکر که میکردم به خانه دلگیری که قرار است برویم اتاقش یک پنجره رو به پیرون ندارد و حتی پذیرایی اش هم همینطور پذیرایی اش ختم میشود به حیاطی که من باشم و فقط موزاییک های حیاط را ببینم ، اشک هایم بیشتر جاری میشد اینکه من با این عادت خانه نشینی ام چه کنم ، در آن خانه دلگیر که نمی توانم از پنجره بیرون را دید بزنم و لااقل یک نفر غریبه را ببینم که دلم باز شود .. عکسهایش را گذاشتم جلوی چشمم و گفتم  مامان تو بگو  بعد از ویرانی کجای خاطراتتمان بنشینم و زار بزنم از نبودنت ..تنها کاری که کردم این بود که بابا را متقاعد کردم بعد از امتحان روز پنج شنبه ام کلا جا به جا شویم و هر چه نزدیکتر میشویم به آخر هفته بیشتر حس دلتنگی می آید سراغم این روزها فقط غر میزنم .. و شبها از فکر خوابم نمیرود ..فکر باران و برفی را میکنم که متوجهش نمیشوم یا فکر ماهِ دلبر را که تا من بخواهم ببینمش از ساختمان های بلند کنارم میرود پایین  ..فکر تنهایی عمیق تری که بیشتر از هر وقت دیگری در خانه دلگیری مثل آنجا در انتظارم است .. دلم برای بازی بچه ها تنگ میشود و موقع ویرانی خاطراتت به قولِ شاعر در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند ...

 

پی نوشت : کمی دلگیر بود میدونم ولی برام بنویسید ..این روزها هر چقدر امید به خانه دلم سرازیر شود باز هم کم است :)

 

+روزهای سخت و آشفته ای در راهم هست ولی آدمی بنده عادت است و بس امیدوارم هر چه زودتر به حال خوب برگردم و به شرایط جدید خیلی زود عادت کنم و بشوم همان خانوم لبخند قدیم..

++دعا کنید خیلی زود به خونه امیدمون برگردیم :)

 

رنجِ آدم یکجا ساکن نمیمونه

همسایه دیوار به دیوارمون باغ گل محمدی دارن ..هرسال همین موقع ها میچنند میارن خونه پهن میکنند توی حیاطشون تا خشک بشن امسال زده اند به کار گلاب گیری علاوه بر خشک کردن گل ها ..خوب ما هم خداروشکر از عطر خوش گل محمدی بی نصیب نمیمونیم ..امین الدوله و رز صورتی رنگ حیاطمون بهار رو آورده توی خونه ..پنجره که باز میمونه باد عطر خوش گل محمدی و امین الدوله رو قاطی میکنه و میاره توی اتاقم و من انقدر حس خوب پیدا میکنم و چشمهامو میبیندم و نفس میکشم تا برای یک لحظه هم که شده آرامش پیدا کنم :)

جانانم ؛ روزایی که دارن میگذرن هرروزش بی حوصله تر وخسته تر از اونم که کارهامو انجام بدم ..روحم به شدت ناراحته ..شب و روز فکر میکنم ، که همش فکر الکیِ .شبها انقدر فکرهام زیاده که خوابم نمیبره ذهنم پر شده از خیلی چیزا که نمیتونم کنار بیام با خیلی هاش ! هرلحظه حس میکنم دیگه جا نداره و همین الانه که متلاشی شه ! هر شب دلم تنگ تر از همیشه هست برات ، روز یا شبی نیست به این فکر نکنم کجایی و در چه حالی ! میدونی این روزا سر هرچیز استرس و دل شوره دارم ! میترسم از آینده نامعلوم و فقط همین جمله به ترسهام غلبه میکنه که پرنده ای که از مترسک میترسه همیشه گشنه میمونه ..و یه جورایی همین یه جمله بهم هشدار میده مبادا بترسم و گشنه بمونم. روزای سختی رو در پیش دارم و دارم روی خودم کار میکنم از خیلی از چیزای زندگی فعلیم جدا بشم و ازشون دل بکنم ..خاطراتتو بذارم زیر پام و برم بالا و همیشه رو دوشم نکشم که خسته نشم ..دعامون کن ..

 

پی نوشت: یه وقتهایی به جای غریبی از زندگی میرسی که به تمام افکار مثبت و روزای خوب میگی برو بابا :))

 

یک روزِ خوبِ اردیبهشتی

جمعه فرصتی شد تا بریم به دامان طبیعت و نفس بکشیم ..طبیعت تو این مدت حواسش به کرونا نبود و همینطور برای خودش سبزِ سبز شده بود. چشمه ها دونه دونه از هرجا بیرون زده بودن و گنجشک ها براشون میخوندن ..من تا دورتر نگاه میکردم و مدام شعر سهراب تو گوشم زمزمه میشد ، دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند ! من ذوق میکردم و با پدر جان راه میرفتیم و میگفتم چجوری این همه قشنگی اینجا جمع شده و پدر با لبخند از کارِ خدا میگفت وحرفای منو تایید میکرد .

نفس که میکشیدی باز شاعر میخواند در گلستانه ، چه بوی علفی می آمد ؟ از آبادی دولت آباد که رد میشدیم میگفت من در این آبادی پی چیزی میگردم ، پی خوابی شاید ، پی نوری ، ریگی ، لبخندی:)

وبالاخره بعد از اتراق کردن ونشستن در برقِ آفتاب فقط نور بود ونور و فقط صدای آب .خیلی بالاترش آبشار بود رفتیم همینطور بالا از هرکجا آب میومد پایین و همینطور زایش میکرد هر چی که بالا میرفتیم آب زیاد و زیادتر میشد . کفشهایم را کندم و نشستم باز شاعر میگفت پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است همش میترسیدم نکند اندوهی سر رسد از پس کوه! باز بالاتر از آبشار صخره هایی بود پر از سنگ های درشت و گونِ پر خار . کمی بعد تر رسیدیم به لاله های واژگون .. از زیبایی هر چی که بگم کم گفتم . هر چی که بالاتر میرفتیم باورم نمیشد این همه اومدیم بالا وهمینطور میگفتم واقعا خدا رو باید شکر کنیم به خاطر دست و پایی که ما رو بالا و بالاتر میاره !شکر کنیم ب خاطر این همه نعمت :)

بالاخره برگشتیم پایین و به لطف کفش های آلستار پاها داغان شده بود . عصر شد ونورِ آفتاب همچنان خودنمایی میکرد تا بالاخره خورشید غروب کرد و سایه همه جا رو پر کرد موقع رفتن بود دلم میخواست از اردیبهشت هر چه جیب هایم جا داشت پر کنم و با خودم بیارم .به قول شاعر در دلم چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا سر دشت بدوم تا سر کوه ..خلاصه اش اینکه رسیدیم خانه و تا همین الان که مینویسم ماهیچه های پایم گرفته . به نظرم ارزششو داشت^__^

پی نوشت: شاید آن روز که سهراب نوشت ، تا شقایق هست باید زندگی کرد ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت ، هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس ، زندگی اجباریست:)

 

به انتظار نبودی ؛ زِ انتظار چه دانی ..

تا لایِ پنجره رو باز میکنی بهار با فشار میریزه توی خونه ، یهو نگاهت میکنه باورش نمیشه انقدر منتظرش نبودی ، غمش صدایِ چند تا پرنده میشه ، می افته روی زمین

بهار عین دختریِ که رژ لبشو پر رنگ میکنه و سیاهی زیر چشم هاشو با چند لایه رنگ می پوشونه غمگینه .

یهو نگاه میکنه میبینه منتظرش نبودی و دونه دونه شکوفه ها از رویِ لبش می افته ، میبینه منتظرش نبودی و چنگ میکشه توی آسمون از جای چنگ هاش رعد میزنه بیرون برق میزنه بیرون و خونِ بی رنگش میریزه تو همه کوچه ها.

#مرجان_خوشبازان

 

+سال نو با تاخیر مبارک :)

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند!

98 جان کوله بارت را بستی ؟ چیزی را فراموش نکرده باشی ! مثلا خاطره ای ، دردی ، غمی! غم این روزها! حواست باشد همه را برداری ، درِ چمدانت را محکم ببندی! 98 جان بودنت کافی است وقتت تمام شده! دلمان پوسید از این همه غم ...پس معطل نکن پستت را تحویل بده که 99 پشتِ در است!کاش انقدر قدرتمند و زورگو نبودی که غم هایت را تحویل 99 بدهی و بروی!

اما حالا که زمستان درحال رفتن است بیا موهایش را شانه کنیم..سردی دستهایش را بسپاریم به دل های گرم مان ، بیا قطره های بارانش را بهانه کنیم برای لذت بردنِ بویِ خوشِ خاکِ نم خورده ..میشنوی بهار مدام در گوش هایِ تک تک مان زمزمه میکند ..گوش کن..غم هم مثل زمستان رفتنی است ما به روزهای خوب و روشن بر می گردیم فقط کافیه بهار را باور داشته باشی رویاهات یک روز هم که شده جوونه میدن و شکوفه میدن و سبز میشن ..گاهی وقتها لازمه هدف هامونو یا حتی همون چیزی که خواستیم و نشد تغییر بدیم و یک مسیر دیگه رو بریم تا به هدفمون که موفقیته برسیم ..

با اینکه قراره امسال عید متفاوتی رو تجربه کنیم و دلِ تک تک امون لک زده برای یه آغوش ، یه دور همی ، یه دیدن بازیگوشی های برادر زاده کوچولو ، یه لبخند، یه مسافرت دور و دراز ، یه دریا و غروب دل انگیزش ، یا حتی یه چیز ساده مثل یه فنجون چایِ بی دغدغه بدون فکر به جون عزیزامون ..اما بیایید ایمان داشته باشیم به شب های گرم تابستون که دوباره با عزیزانمون دور هم جمع میشیم ، به غروب های صمیمی ، به صبحِ دلنشینی که با صدای آواز گنجشک ها از خواب بیدار میشم به عشق ..

دوباره برمیگردیم به اسفند هایِ پر شور و عطرِ نفس های بهار رو با تمامِ وجود حس می کنیم ..

و شاید این بهار درختِ آرزوهایمان جوانه زد :)

26 اسفند 98

 

*عنوان از جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی

فالِ نیک !

نمیدونم تا چه حد به فال گرفتن و اینا اعتقاد دارید ولی خوب اطلاعاتی که یه فال به آدم میده بعضی اوقات جالبه!!

از خیلی وقت پیش قرار بود بریم پیش یه خانومی که برامون فال بزنه اما خوب جور نمیشد ..تا بالاخره چند روز پیش تصمیم علنی شد و قرار شد بریم ..این خانوم متاسفانه زندگی فقیرانه ای داشت و اصلِ رفتنمون به خاطرِ کمک و جهت سرگرمی بود :)

پروانه خانم به همراه خواهر و مادرِ مریضش تو یه خونه خیییلی کوچیک زندگی میکردن ..مادرش مثل بچه ها درست کنار همین اتاق کوچیک دراز کشیده بود و عروسکی که تو بغلش بود ناز میکرد ..اصلا متوجه حضور ما نبود آلزایمر داشت و پروانه خانوم میگفت حرف هم نمیتونه بزنه و 7 سالی میشه که همینجوری یه گوشه اتاق افتاده ..گوشه دیگه همین اتاق یه قالی گذاشته بودن و واسه یه نفر میبافتن ..دلم یه عالمه براشون سوخت و همون لحظه گفتم خدایا بدبختی و بیماری و خفت رو از بنده هات دور کن ..

بگذریم..

پروانه خانوم از من شروع کرد و گفت نیت کنم گفت میخوای یه کاری انجام بدی که خیلی دودلی ولی تصمیم با توئه و نتیجه اش خوبه:) یه خبر خوشی داری، شبا بیقراری ،یه دختر بهت حسودی میکنه مانتو میپوشه شیکه بهت نمیگه ولی حسودیت میکنه :/خودت یه کم عصبی میشی ولی زود هم فروکش میکنی ، بی حوصله یی، خواهر یا برادر داری که باهاش حرف میزنی که آدم خوبیه :) دل پاکی داری ، دروغگو نیستی، حسود نیستی، ولی یه کم عصبی و استرس داری :دی . هرکاری میکنی صلوات بفرست ..زیارت میری یا قم یا مشهد:) .عاقبتت بخیره جات خوبه ! خوشبخت میشی ! تو کارت موفق میشی ولی باز دودلی ، ی کار بزرگیِ موفق میشی روشنه آینده ات نتیجه داره آخر این فال!تلاش میکنی وجواب میگیری !دَِِرس هات سخته ولی آخرش خوبه..

بعدشم گفت خواستگار داری یه آشنا یه غریبه ،ولی ازدواجت طول میکشه (وی خدارا شکر میکند و به ادامه اش گوش میدهد) یه نفر هست تو رو میخواد ولی سه سال ازت کوچیکتره بیاد برات قبول نمیکنی:))) آخرشم گفت عروسی بگیری تو عروسیت دعوای مفصلی میشه:/ مگه اینکه بری ماه عسلlaugh

بعله دیگه:))

ناگفته نمونه که چیزایی که درباره الان میگفت واقعا راست بود.

 

بی ربط نوشت: میگفت آدمایی که تو گذشته اند نشانه های افسردگی دارند ..راست هم میگفت:(

 

بفرمایید تو!

تولد داریم به به !!

آرامِ عزیزم :)

تو بهترین و مهربون ترین کسی هستی که دیدم

از ته دلم قشنگترینها رو واست میخوام آجی جونم

heartتووولدت مبارک heart

دوستت دارم

در همین رابطه آهنگ میفرماید که:

تمومِ آرزوم واست بختِ بلنده:))

 

ذهن ما باغچه است ..گل درآن باید کاشت

 میگفتند تنهایی هم عالمی دارد اما من میگویم نه !من میگویم تنهایی خوب نیست ..تنهایی آدم را افسرده میکند ..حساس و زود رنج میکند می گویم به تو که تنها نباش هیچ وقت از زندگیت ..همیشه هم که آدم نباید سر سنگین و عاقلانه رفتار کند..گاهی باید دیوانه باشی الکی سرِ موضوعی الکی بخندی بعد آه عمیقی از ته دلت بکشی و بگی همین ؟ زندگی همینِ که من انقدر سخت میگیرمش ؟همین امروزه که امتحانم را بد داده باشم بعد هی حرص و جوش بخورم که چرا اینجور و اونجور؟زندگی اما همه اش این نیست سختی دارد درست ، سختی ها و ناملایماتش انقدری زیاد باشدکه زمین گیرت کند باز هم درست اما قشنگی هم دارد وقتی تو یک نفر را حتی برایِ خودت داشته باشی امید داشته باشی به بودنش :)وقتی نگاه کنی که کلی زیبایی هست و تو خیلی بی تفاوت از کنارشان عبور کنی عزیزِجان من نگران نباش قرار شد که ما با هم درستش کنیم منُ تو :)

 

پ.ن: دیشب حوالیِ همین موقع ها بود که برف گرفت :) من هر 2 دقیقه یه بار پشت پنجره بودم و به دلم صابونِ تعطیلی میزدم .کسی نبود به من بگه آخه آدمِ حسابی تو این 2 دقیقه مثلا چقد برف میتونه بشینه روی زمین:/ بشین امتحان فردا رو بخون :دی .نامبرده که من باشم تا ساعت 3 نصفه شب دستم به خوندن بند بود و آخرش هم مجبور شدم سر سری بخونم و امتحان امروزم که بعله ! تا من باشم عبرت بگیرم واسه پایان ترم عین انسان بخونم :) . (تا حالا تو عمرم انقدر بیخیال نبودم که بعدشم استرس بگیرم فکر کنم سیستمم قاطی کرده:o

 

*عنوان از مجتبی کاشانی

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan