نجوایِ بی پروا

شده آیا ته یک شعر تَرَک برداری؟!

 

(نوشته شده در تاریخ هفدهم بهمن ماه)

ای روزهای خوشِ نیامده، که هر بار از آمدن صرف نظر میکنید می خواهم از این روزهای بد و غمناک برایتان بگویم تا تعجیل کنید...

در این روزها قدم به قدم دنبالتان میدویدم، از تصور لحظه به لحظه داشتنان قند در دلم آب می شد، چشمانم باز میشد، خواب از سر و کله ام میپرید، اگر بدانید به چه غذاهایی گند زدم وقتی به شما فکر میکردم، وقتی تمام حواسم پیِ این بود چکار کنم که برسم به شما و نمک از دستم در می رفت و غذا شور میشد ؟ یا قورمه سبزی زیاد از حد ترش میشد ؟ در این روز هایی که خانه ماندنم زیاد از حد بود، و بعد از ارتباط با آدم ها حالا محدود شده بودم، که خودم باعث و بانی‌ِ این قطعی ارتباط و این محدود شدن بودم...فکر میکردم باید خودم را نجات دهم تا به شما برسم..فکر میکردم باید دور آن روابط اشتباه خط بکشم تا با فکر بازتر به شما فکر کنم.. تمام امیدم به رسیدنتان بود این مدت از همه چیز و همه کس دل کندم و دروغ چرا دلم تنگِ بودن همان آدم هایی است که به من ظلم کردند.. خنده را از لبانم گرفتم، گوشت را از استخوان هایم و شال نازک کمرم را نابود کردم تا به شما برسم...که حتی دلم برای همین هایی هم که جبران میشوند و قابل برگشتند تنگ شود..از ریخت افتادم و حس بدی به ریخت و قیافه ام دارم به خاطر شما... آه ای روزهای خوشِ نیامده اگر بدانید در هر برف و باران یادتان بودم.. پشت پنجره ، هر لحظه و هر مکان به یادتان بودم.. نقطه اتصال من با خدا شما بودید که انقدر خواستمتان که خدا هم سکوت کرد و دست نوازشش را از سرم برداشت که مبادا جای گزینه غلط گزینه های درست را انتخاب کنم، آه اگر بدانید سرم از درد . چشمانم از سوزش و تاری و اشک و همه وجودم از نداشتن تان ، از بی مصرفگی و ناچیزی خودم در حال ترکیدن است ...با اینکه میدانم فردا خورشید درخشان تر از امروز طلوع میکند، با اینکه میدانم هزار و یک چیز خوب در دنیا وجود دارند برای لذت بردن و چندین نفر بیش از اندازه دوستم دارند...با اینکه همه ی جمله های مثبت و نیمه های پر لیوان در فکرم هستند .. اما من خسته ام .. نه از این حرفا و اراجیف بلکه از خودم ، از نداشتن تان ، از نشدن های پی در پی و مکرر خسته ام ..

امیدوارم هر چه زودتر امیدِ دوباره را به من برگردانید تا سرِ پا شوم و زودتر در آغوشتان بگیرم ...بله درآغوشتان بگیرم ..

(نوشته شده در تاریخ هجدهم بهمن ماه)

مدام شعر وهم سبز فروغ فرخزاد در ذهنم خوانده میشود ...کدام قله ؟ کدام اوج؟..

 

بی ثباتی ..

نشستم پشت میز، به واسطه یک فنجان قهوه که بعد از شام خوردم مثل جغد نشستم پای درس و کتاب ..ذهنم وسط اطلاعات بانکی این طرف و آن طرف میپره، هرازگاهی صدای تیک تیک قطره های آب از بیرون شنیده میشه، و بعد از مدتی قطع میشه، بار اول که صدا رو شنیدم از پشت پرده های زبرا که حالا دیگه به بسته بودن و قطع ارتباط با دنیای بیرون عادت کردم نگاهی انداختم، اندکی برف میبارید، از همان برفِ شادی های ریز ریزِ سرماآور..دوباره روی صندلی پشت میز مینشینم، و حسی درونم میگه تو پیش نرفتی در واقع فرو رفتی...فکر میکنم آدمی چقدر میتونه جان سخت باشه که با وجود بی ثباتی همچنان امید به آینده داشته باشه:/به تعویق آزمون فکر میکنم، به خبرهای اخیر فکر میکنم، به طلا و دلار که این همه افزایش داشته فکر میکنم، فکر میکنم اگر فلان شد و فلان شد آزمون ها چی میشند ..دوباره روی نرخ ذخیره قانونی تمرکز میکنم که اگر کاهش داشت چه سیاستی رو دنبال میکنه ...به برنامه هایی که برای بعد از آزمون ریختم فکر میکنم :) وسطش میگم نکنه فلان شه تعویق بندازند تمام کاسه کوزه ها رو به هم بریزند ...یکی درونم میگه چه بهتر روی درس ۱و درس ۲بیشتر وقت میذارم ..یکی دیگه جوابش میده زهی خیال باطل تو هیچ کاری نمیکنی غیر از تعلل بیخود امید به تعویق و این که شاهکار میکنی دل نبند :/سهم این قبولی مال منه، هیچکس حق نداره بهش برسه جز خودم:)با همینایی هم که خوندم میشه میدونم که میشه :) بعد از حرفهای خودم با خودم مجددا به این فکر میکنم چرا باید فکر خودمو درگیر مسائلی کنم که اتفاق نیوفتاده ..سررسیدم رو جلوم میذارم و شروع میکنم دوباره از نو نرخ ذخیره قانونی اگر کاهش یابد سیاست پولی انبساطی است...

 

پاتو بردار … میخوام پامو کنم تو حلقت

واقعا نمیدونم چرا پاشونو از رو نت بین الملل برنمیدارن ؟!!

حداقل کاش تلگرام با پروکسی وصل میشد ...

اینستا و واتساپ و چت با دوستان میخوام چیکار :/ 

دیگه جمله ام که میگفتم یا راهی خواهم ساخت یا راهی خواهم یافت جواب نمیده 😤🦦

چجوری آه یه ملت گردنشونو نمیگیره 

حالا کافیه یکی از دست من آه بکشه ..

چقدر پوست کلفتید شما

هوووف 

شرحه شرحه شدم از بس حرص خوردم امروز😂

 

بعدا نوشت:یعنی به خدا باید رسید برای یه دقیقه وصل شدن...

خداروشکر صبح ساعت ۴/۵بامداد تونستم یه دقیقه وصل شم تا فقط پیامایی که میخوام رو بیارم تا بتونم امروز از روشون بخونم..نفس عمیق میکشم و ادامه میدهم 😮‍💨...قطعا بعد این بند و بساط کارم که ایشالا دیگه با همین حرکتایی که میزنم درست شه ، واسه زبان جدی وقت میذارم که اگه راهی پیدا شد واسه رفتن فقط برم :/

یک سگ پاچه زندگی را گرفته است و زندگی حتی بدون تکنولوژی هم می دود ..

چقدر همه چیز با سرعت نور میگذره، انگار همین الان بود که داشتم فکر میکردم فردا ناهار ماکارونی درست کنم اما الان دقیقا یک روز ازش گذشته و باید برای ناهار فردا فکر کنم، اونایی که غذای خونه رو میپزند میفهمند غذا پختن یه پروسه است ، فکر اینکه چی بپزی یه پروسه دیگه :| تازه اینکه فلان چیزی که فکر کردی با اقلامی که داری جور در بیاد یا نه هم از تبصره های مهم این پروسه است :))))

پریشب که بعد از درس خواستم بخوابم، وقتی از در تراس بیرون رو نگاه کردم حس کردم مه شده ، دقیق تر که شدم دیدم ریز ریز برف میباره، تمام خیابان سپیدپوش شده بود و خط رد ماشین در وسط آن سیاه شده بود، ذوق زده شدم رفتم بیرون توی تراس برف آروم و بی صدا ریز ریز میبارید، هیچ صدایی نبود، حس کردم باید دوباره از خدا تو اون سکوت بخوام که کارم درست بشه، چندتایی عکس و فیلم گرفتم و سردم شد، خواب از سرم پریده بود چند کلمه ای از جزوه ای که توی گوشیم بود نکته خوندم و خوابیدم به این فکر کردم اونها که دیشب زمین رو بدون برف دیدن صبح هیجان زده میشند وقتی همه جا سفید شده ببینند :) بعد از چهار ساعت خواب بیدار شدم ببینم تکلیف برف چی شد زیاد تر شد یا چی ! کمی بیشتر شده بود اما به حدی، به حدی درختا قشنگ شده بودند که نگفتنی، خیلی خوابم میومد با افسوس اینکه نمیشه درست حسابی تماشا کنم دوباره خوابیدم و برای اینکه وقتی که بیدار بشم اثری از آن همه زیبایی نیست غصه خوردم، یکی دوساعت بعد که بیدار شدم باورم نمیشد هنوز برف روی درختا آب نشده بود و همون زیبایی رو داشت، خوشحال شدم و با بابا چای خوردیم و کمتر شد درس بخونم.

دو روز هست که به برنامه هام نمیرسم و همون درس هایی که باید بخونم هم خونده نمیشند چه برسه به اینکه درس جدید اضافه کنم ..تداخل این دو تا امتحان سردرگمم کرده ولی هر روز به امید اینکه تنوع خوندنمو بیشتر کنم بیدار میشم و واقعا نمیشه :/ دیروز که کار پیش اومد، امروز هم که بابا حتمآ باید به مقصودش که چند وقت بود صحبتشو میکرد می رسید تو اوج سرما رفتیم بیرون برای انجام کارش و کلی سردمون شد.. یه کم دیگه ریز ریز برف نشست رو زمین...عجیب تر اینکه همه اداره ها و مدارس استان فردا تعطییل شد .هر چند از تعطیلی وسط روتین کاری بیزارم و از وقتایی که تعطیلی رسمیِ بدم میاد اما ای کاش معلم یا کارمند بودم، فکرشو کنید حقوق بگیری و توی خونه خوابیده باشی :) 

الان تو فکر اینم که برم قهوه رو بذارم و بخورم و تنبیه بشم و جبران کنم یا اینکه بخوابم و فردا شروع کنم ...شلوغی روز، صدای تلویزیون، رفت و آمد اهالی ساختمان به خونه، بعضی موقع ها روی اعصابمه ولی شب راااحت ، ساکت و رها و با آرامش میشه خوند:)

راستی تاریخ بیان برای شما هم یک روز جلو تره؟ توی نظرات و تاریخ ارسال مطلب هم همینطوره!! 

برف

 

اندر احوالات روزهای بی نتی

چند روز پیش چند کلام نوشتم اما چون با گوشی بود دستم خورد و از صفحه انتشار بیرون اومد، دیگه حوصلم نشد که بنویسم از نو ...تقریبا یک هفته از قطعی و اعتراضات میگذره و من امشب وقتی دایی گفت هفته پیش که اینجا بودید مردم تو اعتراضات بودند حس کردم چند هفته ازش گذشته ...چیه این نت که بیشتر وقت مون باهاش میره..سوای کارهامون که متوسط ۵۰درصدش بهش وصله حالا یا کمتر یا بیشتر بقیه اش به نظرم وقت تلف کردن و تفریحات مفرحش باشه...قطعی نت یه جورایی هم خوبه، من فقط دلم برای اون تستها و فایل هایی که توی تلگرام واسه درسهام داشتم میسوزه و اعصابم خرد میشه. 

کلا آدم این نیستم که به کسی زنگ بزنم و احوال پرسی کنم تا چی بشه و کی باشه، روزای منم به سرعت نور  میگذرن و هنوز که هنوزه یه عالمه درس واسه خوندن دارم و وقت زیادی هم ندارم، امروز البته مفید نبود و به لطف پیامک های خدا ازاد کرده بازیگوشی کردم:/نمیدونم چرا آدم نمیشم و تنبلی میکنم، سوای درس وقتایی که حوصلم دیگه نمیکشه برای بار هزارم جودی ابوت از آپارات میبینم و به قول جودی آدم باید منتهی سعیشو بکنه :) خیلی دوستش دارم اگه هزار بار هم ببینم خسته نمیشم از انرژی جودی، خودمم مث جودی غرق توی تنهایی و افکار خودمم اما از بیرون شادترینم:) 

اوایل که نت ها بسته بود تلویزیون و اخبار روی اعصابم رژه میرفت و دلم میخواست از طبقه ۵ بندازمش پایین اما خب الان دیگه حتی به اون هم عادت کردم، برادرزاده ام شبها میاد بالا و با صدای خروسیِ بلوغ نوجوانی اش از سیاست حرف میزنه و حرص میکنه ، بحث سیاسی میکنیم ..تهش میخندونمش و میگم ولشون کن بیا چای بخوریم :) 

 

خواهش نوشت:شما بیایید یه چیزی به من بگید من به خودم بیام جدی تر تلاش کنم و درس بخونم:/ 

آنچه بر لبخند گذشت (قسمت دوم)

تمام آن روز هایِ سختِ رو به افول ، انگار کسی در ذهنم سرو صدا میکرد، بچه درونم مدام گریه میکرد نق و نوق میکرد جیغ میزد و من هیچ حرف آرام کننده برای بهانه هاش نداشتم، از گریه هاش گریه ام می گرفت، فکر میکنم استعفا درست ترین کاری بود که در همه ی این مدت انجام داده بودم، آن روز روز سنگینی بود ، یادم هست یکی از رئیس هایم که رابطه خوبی با هم داشتیم چقدر ناراحت شد و چقدر تلاش کرد که صرف نظر کنم از استعفا، اما هیچ چیز باعث نمی شد تصمیمم رو عوض کنم، قرار شد تا اخر آبان سرکار باشم و اگر میخواهند کسی رو بیارند جایِ من ، یک هفته مانده به پایان آبان ماه کنسرت گروه نوازی داشتیم و سنتور حالا تنها نقطه اتصالم به زندگی بود، استعفا کمی آب به جانم آورد و اندکی بهتر شدم اما بعد از آن نوسان داشتم، سوای حالِ جسمی که حالا اندکی بهتر شده بود ،روح و روانم به هم ریخته بود و من نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم، تقریبا ۶کیلو وزن کم کردم و میلم به غذا صفر بود، خانواده گفتند فلان دکتر خیلی خوبه بری پیشش همه چیز اوکی میشه ، شال و کلاه کردم و رفتم ، خنده ام میگیرد دکتر گفت خودت میدونی چته و باید دنبال مشکل در درون خودت بگردی ، گفت باید بروی روانپزشک و افسردگی گرفتی :)))) گفت همه مشکل اشتها و معده ات هم از این بابتِ...برایم قرص ضد افسردگی نوشت گفت این ها رو باید بخوری تا اوکی بشی ، بابا مدام سراغ میگرفت که داروها رو گرفتی و من طفره میرفتم که حالا فرصت هست ، فرداییش وقتی میرفتم سرکار بالاتر از شرکت از ماشین پیاده شدم به قصد خرید داروها ، دکتر داروخانه تعجب کرده بود و مدام میپرسید مگه شغلتون چیه و مشکلتون چی بود که این داروها رو واستون نوشتند ..دکتر نامردی نکرده بود و یک میلیون و نهصد دارو نوشته بود ،خنده ام گرفت ، به داروخونه ایِ گفتم مثل اینکه خوب شدم :) حدود نهصد و خرده ای از داروها رو گرفتم و رفتم شرکت ، کار کردم و بعداظهر اون به کلینیک رفتم تا سرمی که نوشته بود بزنم ..تمام داروها مربوط به معده و داروهای ضدافسردگی بود، راستش هی پوزخند میزدم که تا به حال به این مرحله از زندگی نرسیده بودم ، چند شب فقط قرص خواب خوردم تا راحت بخوابم ، بقیه قرص ها هم گذاشتم زیر تخت تا چشمم بهشان نیوفتد ، گذشت و گذشت تا آخر آبان شد..و تمام شد همه چیز، تولدم نزدیک میشد و اوایل اذر هم چند روزی رفتم تا به نیروی جدید نکته ها رو بگم ... به هر دری زدم تا روز تولدم خودم رو برسونم پیش امام رئوف و زار بزنم هر چی که به من گذشته بود ، با پدر رفتیم ، شب‌ِ تولدم تمام چراغ های حرم روشن بود بدون اینکه شب عید یا مناسبت خاصی باشد، خیلی گریه کردم، خیلی خواهش کردم که فراموش کنم و بی تاثیر نبود ، همه چیز همانطور که خواسته بودم پیش رفت، چند روز بعد از برگشت، موهای بلندِ ۶۰ سانتی ام رو کوتاه ِ پسرونه کردم ، حقیقتا به سیم آخر زده بودم ، دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، حالم بهتر بود، راه جدیدی پیش رو گرفته بودم ، اولین برف که آمد از خدا خواستم از راهی که با امید میروم، مرا ناامید برنگرداند ...

حالا. راستش خوبم ...خداروشکر میکنم که همه این لحظات گذشتند و تقریبا به خاطر لحظات سختی که داشتم و رها شدم یه آخیش از ته دل میگم:)

آنچه بر لبخند گذشت

دیشب بعد از مدتها نگاهی به پست هایم انداختم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتیم ، چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم ، این مدت آدم دیگه ای بودم ، خیلی اتفاقات افتاد ، که هیچ کدامشان نوشته نشد ، مادر برای همیشه رفت ، مشکلی که از دستای ما بزرگتر بود حل شد ، یه مدت همه چیز روی روال بود ،شاد ترین آدم روی زمین من بودم با وجود غمی که ته دلم بود، اینستا مأمن گاه روزای سخت و یا حتی روزهای شادم بود، شوخ طبع شده بودم، میخندیدم و قهقهه میزدم ، کار میکردم، حالم خوب بود، اما همه چیز کم کم رو به افول رفت، اذیت شدم، آزار دیدم، فکر میکردم حالم خوب است ، یادم هست نیمه های مرداد بود برای فرار از این همه درد رفتم کلاس کیک پزی تا یادم برود هر آنچه بود، که ساده بگذرم از انچه اتفاق افتاده بود و فراموش کنم اذیت و آزار ها رو، بی تاثیر نبود ، یادم هست به نخ وصل بودم، ولی محکم نخ رو گرفته بودم که نیوفتم، نیمه های شهریور وقتی از جشن ختنه سوران برادر زاده که در سرزمین شمالی بود برگشتیم،مریض شدم، آنقدر دکتر رفتم و هزینه کردم، از اشتها افتادم به خاطر قرصها، درد جسمی داغانم کرد، همان موقع آخرین مهلت تمدید اظهارنامه های عملکرد بود، قرار بود چیزهای جدید یاد بگیرم اما حالم اصلا مساعد نبود، همش به این فکر میکردم که در آن جشن چشم خوردم، هیچ جوره حالم خوب نمیشد، هفته اول مهر ماه با خاله خانوم به تبریز سفر کردیم تا شاید یادم برود و دوباره برگردم به کار، به روسا گفتم که مهلت میخوام تا برگردم به حال عمومی و نیاز به استراحت دارم ، قبول کردند ، برگشتم سرکار ولی فقط یک هفته حالم خوب بود ، از آن به بعد رو به نابودی مطلق رفتم ، هیچ چیز آرومم نمیکرد ، به بدبختی صبحا به سرکار میرفتم، برای برداشتن زونکنها و دیدن رسیدهای بانکی ضعیف ترین فرد بودم، خودم میفهمیدم مشکلم از چیه ، و بدتر از آن او که مرا آزار داده بود هیچ توجهی نمیکرد، باور نمیکنی اگر بگویم آن دخترک چالاک تبدیل به ناتوان ترین فرد دنیا شده بود که حتی نمی توانست قدم از قدم بردارد، نتونستم تداعی خاطرات ، آن همه اشتباه ، آن همه اذیت و آزار روانم رو هر روز در آن مکان به هم می ریخت، سنتور زدن کلافه ام میکرد به حدی که با عصبانیت تمام مضراب ها رو به زمین می انداختم و حوصله مترونوم و حتی یک نت رو نداشتم.بغض تمام گلویم رو میگرفت و به هیچ کس نمی توانستم بگویم که چه آزاری دیدم، که چه بر من رفته ، اما خودم میفهمیدم ، شبها میترسیدم ، کابوس میدیدم ، نفسم بالا نمی آمد از ترس، بالاخره به یکی از استاد ها که رفیق بودیم تمام ماجرا رو گفتم و سبک شدم، از آن به بعد شجاع شدم، یک شب آنقدر فکر کردم تا به تصمیم نهایی رسیدم ، که آن تصمیم استعفا بود ...

ادامه دارد ..

بازگشت همه به سوی بیان است

آه از روزهایی که گذشت 

و آه از روزهایی که میگذرد 

فکر کنم موقع این شده که مث جودی ابوت اعتراف نامه بنویسم 

امیدوارم مث سری قبلی نوشتنو رها نکنم 

بچه های بیان سلااااام

کسی هست آیا در این متروکه خونه؟

ساعت از دو نیمه شب گذشته ...

و من ناخودآگاه بعد از شاید چند سال اینجام 

و این عجیبه ...

به تازگی میخوانم‌ هر موقع از دست زندگی به تنگ آمدید بنویسید ...

و شاید ..

من هم بیایم و بنویسم 

که بر من چه رفته 

که بر من چه می رود ...

 

سلام به اهالی بیان

آخ که چقدر اینجا خاک گرفته ...

کسی هست هنوز اینجا رو بخونه؟ 

یا متروکه شده نجواخونه ؟!

 

 

پ.ن:آرام کجایی تو ؟ای کاش یه راه ارتباطی درست درمون میگذاشتی اینجوری فایده نداره که ، چقدر با کامنت آخرت انرژی گرفتم راس میگی بخدا .

 

Designed By Erfan Powered by Bayan